زنان خوب به آسمان ميروند
يك زن راز آسمونه
ديگر ساعت بر دست من نخواهي ديد من بعد عبور ِريز ِ عقربه ها را مرور نخواهم كرد وقتي قراري بين نگاه ِ من و بي اعتباري نگاه تو نيست ساعت به چه كار ِ من مي آيد؟ مي خواهم به سرعت پروانه ها پير شوم مثل همين گل ِ سرخ ِ ايوان نشين كه پيش از پريروز شدن ِ امروز مي پژمرد! دوست دارم كه يك شبه شصت سال را سپري كنم بعد بيايم با عصايي در دست كنار ِ يك خيابان شلوغ منتظرت شوم تا تو بيايي مرا نشناسي اما از ازدحام يك خيابان شلوغ عبورم دهي حالا مي روم بخوابم خدا را چه ديده اي شايد فردا به هيات پيرزني برخواستم تو هم از فردا دست تمام پيرزنان ِ وامانده در كنار خيابان را بگير دلواپس نباش آشنايي نخواهم داد قول ميدهم آنقدر پير شده باشم كه از نگاه كردن به چشمهايم نيز مرا باز نشناسي يغما گلرويي ته نوشت: - جاي پيرمرد را باپيرزن در شعر بخاطر داشتن تناسب با خودم تغيير دادم - چشمهايم هربار براي ديدن تو ضعيف تر و ضعيف تر مي شوند و تو بايد نزديك تر بيايي، كاش كور شوم !!! - از خيال ِ آدم بودن و آدم شدن و آدم ماندن ، بگذر... قرار نيست به عقب برگرديم . اگر حوا ،آدم را با وسوسه بوي سيب ، از آسمان به زمين كشاند ، من با بوي خدا ، تو را به آسمان باز مي گردانم...قول مي دهم. گفتم بمان ،نماندي رفتي بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد سكوت صعود سقوط تو صداي مرا نشنيدي و من هي بالا رفتم ،هي افتادم هي بالا رفتم ،هي افتادم... تو ميدانستي كه من از تنهايي و تاريكي ميترسم اما فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي من بي چراغ دنبال دفترم گشتم بي چراغ قلمي پيدا كردم و بي چراغ از تو نوشتم نوشتم و نوشتم... هيچكس از من نميپرسد بعد از اينهمه ترانه بي چراغ چشمانت به تاريكي عادت كردند؟ همه آمدند ...خواندند ،سر تكان دادند و رفتند... حالا دوباره اين من و اين تاريكي و اين بدنبال كاغذ و قلم گشتن گفتم بمان و نماندي اما براستي اي ستاره نياز و نوازش اگر خورشيد خيال تو اينجا و كنار اين دل بي درمان نمي ماند، اين ترانه ها در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟ يغما گلرويی ته نوشت : از فرانكلين خواندم كه اگر مي خواهي با مرگ از خاطره ها نروي، يا چيزي بنويس يا كاري انجام بده كه نوشته شود. ترجمه يك كتاب را شروع كردم با موضوعي جالب گاهي غرق در خواندنش مي شوم و فراموش ميكنم كه بنويسم امانم دهد قبل از پايانم ، پايانش ميدهم من از تنهایی خود با تو گفتم من از بغضی که در این سینه دارم با تو گفتم من از شعرم، من از دار و ندارم، من از ناگفته ها و گفته هایم، من از زیباترین تصویرِ در قاب اتاقم با تو گفتم. من از ویرانی باغ قشنگ آرزوهایم، از اندوه شب بارانی چشمان سارا با تو گفتم من از شیرینی لبخند یک زیبای کوچک، من از احساس هم بازی شدن با یک « شکیبا » با تو گفتم. من از بی تابی دستان سردم، برای لمس رویایی ترین موجود عالم با تو گفتم من از تنهایی ام تا انتهای بی نهایت، من از آغاز یک پرواز زیبا تا کجا آباد ذهنم با تو گفتم. من از بغضی که در چشمان این آیینه دیدم، من از خاموشی اش در اوج بودن با تو گفتم من از دیدار با یاری قدیمی ، برای اعتراف پاسخی در حد یک لبخند کوچک با تو گفتم؛ من از تصمیم گفتن یا نگفتن با تو گفتم... ت.ن: تو اما، نشنيدي...نبايد مي گفتم؟ و چون به پايان رسي بي تو چگونه خواهم زيست؟!! (آندره ژيد) زندگي عاشق ،چرا بايد از زندگي خالق چيزي كم داشته باشد؟!!! رنگ و طرح ابديت بايد زد... (نادر ابراهيمي ) خدايا ! امتحان ها مي كني اين من ِ آرزو بر باد داده را...ممنونم كه تو بيشتر بودي برباد رفته هايم را هم ،شكر !!! اگر به دور دستهاي آسمان خيره شوي و مدتي ذهنت را متمركز يافتنش كني، عاقبت ستاره كوچك و درخشاني چشمك ميزند كه: من اينجا هستم. اگر توانستي آن ستاره را بوضوح ببيني، شك نكن كه او را يافته اي. آن وقت كافي ست كه صبور باشي و منتظر بماني. در شبي يا روزي، يا لحظه اي كه اصلا انتظارش را نداري جوري كه تصورش را هم نكرده اي او از راه خواهد رسيد. با محبت و صداقت در چشمت نگاه خواهد كرد بي ترديد او را از نگاهش خواهي شناخت آن وقت دنيا مال تو خواهد شد شادي كه جاي خود دارد، رنج كشيدن هم مزه ء ديگري خواهد يافت. باور نمي كني؟ ؟ ؟ پ.ن: من به خط و خبري از تو قناعت كردم، قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست... چشمانم را نشانه مي گذارم به انتظار در ارتفاع شاخساران ِ همان بيد مجنوني كه بر تن تناور ِ تب دارش ابتداي نام تو و من حك شده است با خودت هيچ نياور كيفيت نگاهت كافيست و لبخند هايت... چشم هايم را مي گذارم بيدار، تا آمدنت... تا مرا باز بشناسي آنگاه كه آمدي ، بهم بافته مي شويم با تلاقي نگاهمان ، كافي ست . بي گمان ، ديگر روز در همانجا كه تو و من ايستاده ايم نيايشگاهي مي سازند كه بيد ِ مجنون، درخت مقدس آن خواهد بود . پ.ن: شعر نمي نويسم مشق عشق ميكنم آموزگارم خط ميزند، و من دوباره مشق ميكنم شنبه ،عادت ِ آغاز است چرا بايد با شنبه آغاز كرد؟ عادت ، اراده را نابود ميكند هرگز چيزي باندازه عادت ،نفرت انگيز نبوده است عادت ِ هر روز صبح ِ زود برخاستن ، تا زماني كه بوي عطر غريب صبح را استشمام نكرده اي ،كار باطلي ست . سلامي نه از روي ارادت ،به عادت... ارزش جواب هم ندارد . جواب حتي ممكن است شنيده نشود ! چاي...شركت...اتوبوس...امضاء...كتاب خواندن...موسيقي...لبخند ... نماز...!!!! نماز را هم بايد هر روز با فهمي نو خواند با شعوري نو...با نگاهي نو . بايد انديشيد به آنچه مي كنيم ؛ عبادت ،چرا؟ لبخند ،چرا؟ عشق،چرا؟ مگذار كه عشق ،عادت ِ دوست داشتن شود عادت ،آب ِ راكد ست ...مرداب ...ماندگي هزار راه تو را به مقصد ميرساند هر روز يك راه را بايد گذر كرد كمي دور ...كمي نزديك...كمي سخت ...كمي آسان هميشه يك شكل وجود ندارد . گاهي بايد سخت گرفت و ايستاد گاهي بايد نشست و حتي دراز كشيد و زندگي كرد
اميد ،از تو شيرين تر. نمي شود پاييز ، غمگين تر از نگاه تو باشد نمي شود ،ميدانم ،نمي شود آوازي كه مردي روستايي و عاشق با صدايي صاف در اعماق دره مي خواند به عمق ِ يك سلام تو باشد نمي شود كه تو باشي ،به مهرباني مهتاب در آن زمان كه روح ِ دردمند ولگردم بستري مي جويد باليني مي خواهد تا شايد دمي بياسايد باز هم كوله را زمين نگذارد و سر بر زانوي مهرباني ِ تو. نمي شود كه تو باشي و شعر هم باشد نمي شود كه تو باشي ،ترانه هم باشد نمي شود شب هنگام عطر نگاه تو باشد محبوبه هاي شب هم باشند نمي شود كه تو باشي ،من عاشق تو نباشم نمي شود كه تو باشي درست همينطور كه هستي ومن،هزار بار خوبتر از اين باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم نمي شود ،ميدانم نادر ابراهيمي ته نوشت : باور دارم كه "فاصله" است كه ارتفاع صدا را مشخص مي كند و من هنگام سخن گفتن با تو هيچ صدايي نمي شنوم ! در درون من جا داري و من زانو زده ، با درونم سخن مي گويم دير نوشت : تو چه باشي ،چه نباشي...نمي شود كه عاشق تو نباشم عشق ، دل مضطرب نمي خواهد...قرار و آرام بگير ، محبوب ِ خوب ِ من ! خدا در بيابانهاي خالي از انسان نيست خدا در جاده هاي تنهايي بي انتها نيست خدا در مسيري كه به تنهايي آن را سپري ميكني نيست خدا آنجا نيست بدنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر كسي ست كه به دنبال خبري از توست در قلبي ست كه براي تو مي تپد خدا در لبخندي ست كه با نگاه مهربان تو جاني دوباره ميگيرد خدا در دستي ست كه به ياري مي گيري در قلبي ست كه شاد ميكني خدا در دير و بتكده و مسجد نيست اين قدر نگرد... گشتن ات زماني ست كه هدر مي دهي خدا در عطر خوش نان است خدا در جشن و سروري ست كه برپا ميكني زندگي مي كني و زندگي مي بخشي عهد مي بندي و عمل مي كني خدا در فاصله نفس هاي من و توست وقتي بهم آميخته مي شوند در ميان گرماي دستانمان وقتي بهم پيچيده مي شوند اخم هايت را باز كن ! تا آن زمان كه زنده ايم ،خوشبختي نيز مانند آب و مهتاب نمي تواند دروغ باشد اما خوشبختي ، در انتهاي هيچ قله اي نيست كه برسي و فتح اش كني رسيدن غم انگيز است! راه بهتر از منزلگاه است برويم بي آنكه به رسيدن بيانديشيم اخم هايت را باز كن و اجازه بده خستگي راه را در كلبه قلبت از روحم بتكانم من و تو در كوره را ههاي لغزنده در كنار هم نمي رويم بدنبال هم مي رويم در پي هم بودن لذتي دارد بيش از كنار هم بودن صداي نفس هايت را مي شنوم و قدم هايت را ...
محمود اعظمي
اي انتظار پس كي به پايان مي رسي
هميشه قيمت عشق بيش از تحمل آدمي بوده!!!
هيچ وقت تا به اين حد كشمكش بين شيطان و خدا را در وجودم نديده بودم

| Design By : Night Skin |

