پيش نوشت:
اي خدا !
تو را حمد و ستايش مي كنم بر اين نعمت سلامتي بدن كه دائم با اين نعمت عمر مي گذرانم.
و باز تو را سپاس كه در جسمم بيماري و مرض قرار فرمودي
و نميدانم اي خداي من! كه كدام يك از اين دو حال به شكر تو سزاوار است ؟!
و كدام يك از اين دو زمان شايسته حمد توست؟!
وقت صحت و سلامتي كه به گوارايي رزق و روزي ام فرمودي و مرا نشاط بخشيدي
و با نعمتهايت مرا نيرو دادي
يا اوقات بيماري و درد كه به واسطه آن مرا از كدورت گناهان پاك و پاكيزه گردانيدي.
تا روح قدسي مرا از فرو رفتن در منجلاب معاصي پاك گرداني!
در ايام بيماري، دو فرشته نويسنده اعمال مامور ساختي تا بر من حسناتي بزرگ بنويسند
كه نه در قلب من خطور كرده و نه ذكري به زبان و نه عملي به جوارح و اركان از من سر زده!!!
بلكه همه به لطف بي منتهاي توست...
فراز هايي از صحيفه سجاديه
.
.
.
وقت تنگ بود و برنامه ها فشرده
با اين حال اصرار داشتم كه به ديدنش بروم . آن هم حتما روز عيد كه رفتن به ديدار فرزندان پيامبر
سفارش شده
بار دوم بود كه ميديدمش . دفعه قبل با ناداني و سستي و بي ميلي...
اين بار اما ، با آگاهي و شوق و لذت...!
.
.
.
در را كه باز كردم نفس عميقي كشيدم . اينجا يك زن آسماني خوابيده بود !
نور خدا آنقدر درخشان مي تابيد كه حتي من ِ تاريك هم بي نصيب نماندم .
باغ چشمهايش به چشمم خورد و همان لبخند هميشگي
دستش را بوسيدم و صورتش ...مثل گل لطيف بود بوي بهشت ميداد
بي بي فاطمه ،دوازده سال پيش دچار سكته مغزي شد.
دوازده سالي هست كه فقط چشم ها تكان مي خورند و دست راست و بقيه بدن بي حس !!!
يك تابلو كنارش بود كه حروف الفبا روي آن نوشته شده بود
مامان تابلو را نزديكش گرفت
پرسيد "مي شناسيش؟" دستش را روي اين حروف گذاشت ؛د خ ت ر ت
خنديدم دستشرا به صورتم كشيد . تنم از شوق مور مور شد
دوباره دستش رفت طرف تابلو و اين حروف؛ ر ن گ ي ن
"رنگين" ،كه به زبان محلي خودمان يعني قشنگ
مامان با بي بي فاطمه حرف ميزد و او هم به روش خودش جواب ميداد ،اما من....
بغضي در گلو با سماجت و لجبازي اجازه خروج مي خواست و من كه از هر لجبازي لجباز ترم
آن را بر مي گرداندم!
احساس شرم مي كردم
با تن سالم چقدر شاكي هستم از زمين و زمان و روزگار و ...
كافيست دو روز درخانه بمانم . خودم را بيمار فرض ميكنم و كم كم باورم ميكنم كه
آره زمونه با من بد تا كرده و من افسردگي و ا ِل و بل و ...دارم
موقع رفتن به مامان گفتم : ميشه لطفا....
مي خواستم باهم تنها باشيم
دست نازك اش را گرفتم و گفتم :
مي دونم اينجا پر از ملائكه ...
ميدونم خيلي وقته خدا چشم از شما بر نداشته ...
نه كه فكر كني از روي خود خواهي آمدم تا مثل بقيه بگم واسم دعا كن كه چنين بشه و چنان ...
به همين مكان مقدس كه خوابيدين، نه
اومدم فقط ببينمتون
اومدم ببينم اون كسي رو كه خدا داره با لذت نگاهش ميكنه
اومدم من هم با لذت نگاهتون كنم
فقط يه چيز،
شايد صداي من نرسه ،شما كه نزديكي از قول من به او بگو نعمت را بر من تمام كردي
بگو تا آخر عمر فقط مي خوام شكرش كنم چه در شادي و چه در غم و اندوه
بگو ...
چشم هاش قشنگ شد ...چشم هامون قشنگ شد
(اومدم بگم يادت كردم اما ديدم ياد مربوط به كسي يا اتفاقي دور هست
و تو براي من هر لحظه نزديك تري ...
چون عهد بسته بودم تقاضايي نكنم ، باور بود نت را به آنجا كشاندم )
از خانه كه بيرون آمدم (آمديم) باران مي باريد
خيس شديم و تو در من جوانه ميزدي...
پي نوشت:
پروردگارا !
شكر تو را به حد كمال بجا نياورم
چرا كه هر شكري كه كنم آن شكر هم لطف و احسان توست
و شكري ديگر بر او لازم آيد