تبليغاتX
زنان خوب به آسمان ميروند

زنان خوب به آسمان ميروند

يك زن راز آسمونه

مانده ام.....


در همين حسرت كه يك شب را كنارت ، مانده ام

در همان پس كوچه ها در انتظارت ، مانده ام


كوچه اما انتهايش بي كسي بن بست اوست

كوچه اي از بي كسي را بي قرارت ، مانده ام


مثل دردي مبهم از بيدار بودن خسته ام

در بلنداهاي يلدا ،خسته ...زارت ، مانده ام


در همان يلدا مرا تاصبح ،دل زد فال ِ عشق

فال آمد خسته اي از اينكه يارت مانده ام


فال تا آمد مرا گفتي كه ديگر ،مرده دل

وز همانجا تا به امشب داغدارت مانده ام


خوب ميدانم قماري بيش اين دنيا نبود

من ولي در حسرت بردي ، خمارت مانده ام


سرد مي آيد به چشم مست من چشمت و باز

از همين يلدا به چشم آن بهارت مانده ام


صبا آقاجاني

+ نوشته شده در  88/09/30ساعت   توسط انيس  | 

بكن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر

اكنون،

كجايي اي خود ديگر من؟!

 لا اقل ، لبخندي در فضا بزن ...

من انيس ِ رنج دوريت بودم

و حالا انيس ِدلواپسي گشته ام.

خدا را...پيش از آنكه در اشك غرقه شوم چيزي بگو

هرچه باشد

هنوز نميدانم ،

چگونه آرام عبور كردي از من؟!


پ. ن:

نگاهت را بگير و ناز کن با من

نيا روي زمين

رويا بمان

پرواز کن بامن

زمين آلوده گردان نگاه ماست

زيبايي در آن بسيار نا زيباست

ميا منشين کنار من

نمي خواهم بگيرم دست نازت را

بدانم رمز و رازت را

همان قديس باقي باش در قلبم

مکن ويرانه اين قصر خيالم را

براي زندگي کردن همين غربت

همين حسرت مرا کافيست

دنيا سهم موجودات سود انديش

مبادا دل بسوزاني براي من

نگاهت را بگرداني به روي من

همان يک لحظه ديدن عشق را در سينه سردم نشاند

عاشق شدم ، آواره ، مي فهمي

نيا ، نگذار عشقم مبتزل گردد


ت. ن:

بعد از تويي وجود ندارد.  از زماني كه آمدي

باقي همه در توست همه با توست

حالا هي برو دور تر

هي دورتر

دورتر

دور...

رد پاي جسمت را بر روحم نميبيني؟

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت   توسط انيس  | 

حصار پشت حصار


تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را


فروغ فرخزاد


پ. ن:

من تشنه آتشم.

بگذار بسوزم

مترس ،

به جان من بريز

اين همه در انديشه سلامت و راحت ِ حال من مباش!

اما ...

نه،

اي چشمه زلال ام !

اين جا درنگ مكن

مي پوسي ،مرداب مي شوي

جاري شو...

مايست،

تو را اينجا نگه نمي دارم

از تو نمي آشامم ، تا كم نشوي

در آن دورها تو را منتظرند...پريان خوبرو ،شهزادگان نيك سيما... خريدارتو اند

و من همچنان تشنه ،اين جا مي مانم

دلواپس ِ شادماني توام! ! !

.

.

.

دستم به تو نمي رسد اي باغ ِ دوردست

                            از بس حصار پشت ِحصار آفريده اند!

+ نوشته شده در  88/09/19ساعت   توسط انيس  | 

بي بي فاطمه

 پيش نوشت:


اي خدا !

تو را حمد و ستايش مي كنم بر اين نعمت سلامتي بدن كه دائم با اين نعمت عمر مي گذرانم.

و باز تو را سپاس كه در جسمم بيماري و مرض قرار  فرمودي

و نميدانم اي خداي من! كه كدام يك از اين دو حال به شكر تو سزاوار است ؟!

و كدام يك از اين دو زمان شايسته حمد توست؟!

وقت صحت و سلامتي كه به گوارايي رزق و روزي ام فرمودي و مرا نشاط بخشيدي

و با نعمتهايت مرا نيرو دادي

يا اوقات بيماري و درد  كه به واسطه آن مرا از كدورت گناهان پاك و پاكيزه گردانيدي.

تا روح قدسي مرا از فرو رفتن در منجلاب معاصي پاك گرداني!

در ايام بيماري، دو فرشته نويسنده اعمال مامور ساختي تا بر من حسناتي بزرگ بنويسند

كه نه در قلب من خطور كرده و نه ذكري به زبان و نه عملي به جوارح و اركان از من سر زده!!!

بلكه همه به لطف بي منتهاي توست...


فراز هايي از صحيفه سجاديه

.

.

.


وقت تنگ بود و برنامه ها فشرده

با اين حال اصرار داشتم كه به ديدنش بروم . آن هم حتما روز عيد كه رفتن به ديدار فرزندان پيامبر

سفارش شده

بار دوم بود كه ميديدمش . دفعه قبل با ناداني و سستي و بي ميلي...

اين بار اما ، با آگاهي و  شوق و لذت...!

.

.

.

در را كه باز كردم نفس عميقي كشيدم . اينجا يك زن آسماني خوابيده بود !

نور خدا آنقدر درخشان مي تابيد كه حتي من ِ تاريك هم بي نصيب نماندم .

باغ چشمهايش به چشمم خورد و همان لبخند هميشگي 

دستش را بوسيدم و صورتش ...مثل گل لطيف بود بوي بهشت ميداد

بي بي فاطمه ،دوازده سال پيش دچار سكته مغزي شد.

دوازده سالي هست كه فقط چشم ها تكان مي خورند و دست راست و بقيه بدن بي حس !!!

يك تابلو كنارش بود كه حروف الفبا روي آن نوشته شده بود

مامان تابلو را نزديكش گرفت

پرسيد "مي شناسيش؟" دستش را روي اين حروف گذاشت ؛د خ ت ر ت

خنديدم دستشرا به صورتم كشيد . تنم از شوق مور مور شد

دوباره دستش رفت طرف تابلو و اين حروف؛ ر ن گ ي ن

"رنگين" ،كه به زبان محلي خودمان يعني قشنگ

مامان با بي بي فاطمه حرف ميزد و او هم به روش خودش جواب ميداد ،اما من....

بغضي در گلو با سماجت و لجبازي اجازه خروج مي خواست و من كه از هر لجبازي لجباز ترم

آن را بر مي گرداندم!

احساس شرم مي كردم

با تن سالم چقدر شاكي هستم از زمين و زمان و روزگار و ...

كافيست دو روز درخانه بمانم . خودم را بيمار فرض ميكنم و كم كم باورم ميكنم كه

آره زمونه با من بد تا كرده و من افسردگي و ا ِل و بل و ...دارم

موقع رفتن به مامان گفتم : ميشه لطفا....

مي خواستم باهم تنها باشيم

دست نازك اش را گرفتم و گفتم :

مي دونم اينجا پر از ملائكه ...

ميدونم خيلي وقته خدا چشم از شما بر نداشته ...

نه كه فكر كني از روي خود خواهي آمدم تا مثل بقيه بگم واسم دعا كن كه چنين بشه و چنان ...

به همين مكان مقدس كه خوابيدين، نه

اومدم فقط ببينمتون

اومدم ببينم اون كسي رو كه خدا داره با لذت نگاهش ميكنه

اومدم من هم با لذت نگاهتون  كنم

فقط يه چيز،

شايد صداي من نرسه ،شما كه نزديكي از قول من به او بگو نعمت را بر من تمام كردي

بگو تا آخر عمر فقط مي خوام شكرش كنم  چه در شادي و چه در غم و اندوه

بگو ...

چشم هاش قشنگ شد ...چشم هامون قشنگ شد

(اومدم بگم يادت كردم اما ديدم ياد مربوط به كسي يا اتفاقي دور هست

و تو براي من هر لحظه نزديك تري ...

چون عهد بسته بودم تقاضايي نكنم ، باور بود نت را به آنجا كشاندم )

از خانه كه بيرون آمدم (آمديم) باران مي باريد

خيس شديم و تو در من جوانه ميزدي...


پي نوشت:


پروردگارا !

شكر تو را به حد كمال بجا نياورم

چرا كه هر شكري كه كنم آن شكر هم لطف و  احسان توست

و شكري ديگر بر او لازم آيد


+ نوشته شده در  88/09/16ساعت   توسط انيس  | 

صداي تو...

صدای تو گرم است و مهربان

  چه سحر غریبی درین صداست

 

صدای دل مرد عاشق است

 که این همه با گوشم آشناست


صدای تو همچون شراب سرخ

به گونه ی زردم دوانده خون

 

چنین که مرا مست می کنی

 نشانی ی میخانه ات کجاست ؟


به قطره ی شبنم نگاه کن

 نشسته به گلبرگ مخملی


به مخمل آن نیمتخت سرخ

اگر بنشانی مرا به جاست

 

صدای تپش های قلب من

 به گوش تو می گوید این سخن


 که عاشقم و درد عاشقی

 چگونه ندانی که بی دواست ؟


ز جک جک گنجشک های باغ

  تداعی صد بوسه می کنم


 بیا و ببین در خیال من

 چه شور و چه هنگامه یی به پاست


چه بی دل و بی دست و پا منم

چنین که شد از دست دامنم


چرا به کناری نیفکنم

  ز چهره حجابی که از حیاست


دلم همه شد آب آب آب

 که سر بگذارم به شانه ات


مگر بنوازی و دل دهی

 که فاش کنم آنچه ماجراست

 

به زمزمه گوید زمان عمر

 که پای منه در زمین عشق


 به غیر هوای تو در سرم

 زمین و زمان پای در هواست


سيمين بهبهاني


پ.ن:

چقدر گرم است صداي تو ،وقتي كه در دهانت مي غلتد

صداي تو ،ظهر همه صداهاست...

+ نوشته شده در  88/09/13ساعت   توسط انيس  | 

هركسي دنبال خبر مي گرده ، بهش بگين عشق داره بر مي گرده



و تو انگار كن كه از آغاز بوده اي

مثل خدا

ومرا آفريده اي

مثل خنده هايت...

و نگاهت...

.

.

.

مي خواهم كتابم را نذر تو كنم . نذر چشم هايت ...

چشمهايي كه تيره تر شده اند چون تيرگي زندگي مرا در آغوش كشيده اند

زيبايي ام را پاياني نيست وقتيكه در چشم هاي تو به خواب ميروم

.

.

.

چيزي بيش از ياد ...بيش از عكس...بيش از نامه هاي عاشقانه،عشق را زنده نگه ميدارد

در عشق ، لازمان جاريست و من هزار سال است كه زير باران منتظر ايستاده ام ! ! !

+ نوشته شده در  88/09/06ساعت   توسط انيس  | 

مهربانم ،شاد باش

مهربانم مهربانم شاد باش

مثل یک کوه قوی و پاک باش



مهربانم آرزوی من تویی

سرزمین و آنچه می کارم تویی


مهربانم ساز بی نازم تویی

روشنی و خاطر جانم تویی


مهربانم عاشق رویت منم

تا ابد دربدر کویت منم


مهربانم سیم گیتارت منم

مثل آهنگی و رقاصت منم


مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی

برگ در بادم تو رویای منی


مهربانم قدرت فکر منی

کافر شهرم تو ایمان منی


مهربانم شادیم از آن توست

در شب تار, روشنیم دستان توست


مهربانم زندگیم از بهر توست

من ز خود بیگانه ام باگانگیم در راه توست



مهربانم زندگیت بی عشق مباد

اشک ماتم در رخت پیدا مباد


مهربانم خاطرت غمگین مباد

مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد


(علي اكبر ثابتيان)


پ.ن :

اين هفت سال خيلي زود گذشت ! ! !

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت   توسط انيس  | 

من ميخوام يه دسته گل به آب بدم...آرزو هامو به يك حباب بدم! ! !

جايي اين جمله را خواندم ‍؛ بر باد رفته هايم را شكر!!!

آرزو  كه ميكنيم گاهي دوراند و دست نيافتني .

گاهي هم به چشم بر هم زدني نزديك و رسيدني.

واي از وقتي كه نرسيم ...

واي از وقتي كه در دستمان حس نشوند...

.

.

.

در جريان زندگي گاه بايد رها بود

براي خواستن ها با تعصب به خدا اصرار كردن ، گمراهي محض است

از آنچه در پس آن آرزو نهفته است بي خبريم

اطمينان كنيم به مهر بي حد پروردگار كه نزديك ترين است و شايسته تكيه كردن و اطمينان

چه روزها و شبهايي كه در بي قراري و بي تابي و اشك و راز و نياز طي شد

لبريز از اميد و آرزو در انتظار بودم و ... .

فكر مي كردم رسيدن به آرزويم همه چيز است

آن روزها و شبها گذشتند و چقدر خوشبختم كه در پس تمام التماس ها و خواسته هايم

آرام ميگفتم ؛ اگر صلاح ميداني ...

اما در اين روزها ، غرق از شادي اعتماد به اويم . بي قراري هايم به شكيبايي مي ارزيد

در بردباد رفته هايم جاي پاي خداست

دلواپسي هايم ،

تنها بهانه قشنگ دعوتش بودند تا سر بر بالينش بگذارم و نوازشم كند بي دغدغه

سراب مي خواستم و پر بودم از ابهام و دلواپسي نرسيدن...

چه سعادت بي انتهايي ست نرسيدن به آن آرزو !

اعتماد كه كني  جاي سراب ، دريا مي بخشد . به گمانم درياي مني! ! !

+ نوشته شده در  88/09/02ساعت   توسط انيس  | 

...

چه دلپذير است

اينگه گناهانمان پيدا نيست

وگرنه مجبور بوديم هر روز خودمان را پاك بشوييم

شايد هم ميبايست زير باران زندگي مي كرديم

و باز دلپذير و نيكوست

اينكه دروغ هايمان

شكلمان را دگرگون نمي كنند

چون در آنصورت

حتي يك لحظه همديگر را بياد نمي آورديم

خداي رحيم!تو را بخاطر اينهمه مهرباني ات سپاس...



فدريكو گارسيا لوركا

+ نوشته شده در  88/08/29ساعت   توسط انيس  | 

آداب ِ بي قراري

به تاجماه گفت : مي خوام خودم بندازم گردنت.

نگذاشت دست به گردنبند بزند.

تاجماه گفت : ني خواست زحمت بكشي سي...

غنچه لب هايش را بوسيد تا بيشتر حرف نزند. بعد از پايين لب ها آمد تا چانه و گردن.

 روي سيب گلو مكث كرد

و ذره ذره رفت تا جايي كه پلاك آرام و قرار نداشت.

گفت :دارم ميرم تاجماه.

زل زد به صافي پوستش. بوي شير و دوده و علف را يك جا با نفس هاي تند و بلند به ريه داد.

_ "به سلامتي ،كجا ايري ،آقاي مهندس؟"

خنديد ،به چشم هاي بي غشي نگاه كرد كه چه خوب نمي فهميد مي شود خاطره ها را

نوستالژيك كرد ،در وقت تنهايي به يادشان آه كشيد.

"يعني ديه پيشم ني يايي؟"

_"نه ،نميام. دلت برام تنگ ميشه؟"

خنديد ،تنش را كشيد جلوتر ،چسبيد بهش.

_"تو آدم خوبي هسي ،آقاي مهندس"

_"دوسم داري؟"

_"ها،دارم"

_"چرا؟"

انگشت سبابه اش را گذاشت نوك بيني، با آن بازي كرد ؛كاري كه خودش ياد گرفته بود.

_"سي ايكه بام بازي ايكني . خندم ايندازي هي. مهلي(خيلي) خوبه."

مثل بچه ها بود . تمام شادي اش ، بازي با نوك بيني و انگشت ها و لب ها و لاله گوشش بود.

ساده ترين بازي هاي دريغ شده از او... ! ! !

_"علي سينا چي ؟ اونم دوس داري؟"

_"ها ،خو. شوهرمه. اگه علي سينا بام بازي ايكرد ،خوب بي . كارش ايكنه ،

ايخوسه (مي خوابه)."

_"مياي با من بريم تاجماه؟دلت مي خواد؟"

_"په علي سينا و بچه ها را چه بكنم؟"

_"خودم طلاقتو ميگيرم."

_"طلاق چنه؟"

دستش روي لب ها ماند.

_"برا همين دوسِت دارم كه نميدوني طلاق چيه."! ! !




-  چند خطي از رمان ِ آداب ِ بي قراري ؛نوشته يعقوب ياد علي.


- هرچقدر كه از لحن مسخره همراه با ناز و ادا و عشوه زبان فارسي ،

(كه اين روزها مثل مد تقليد ميشه)

بدم مياد . از شنيدن لهجه هاي محلي كه ملاحت و ظرافت و ناز دارند، خوشم مياد

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت   توسط انيس  |